این داستان باشد برای امید منتظری و علی شجاع که دلتنگی هایشان
برایم آشنا بود
از همان ابتدای سفر نگران بودم نکند چیزی بگویم که احساس کند کمی دیر آمده . می خواهد کنار پنجره بنشیند و من مخالفتی نمی کنم . شاید اگر امروز به میدان جمهوری نرفته بودم اصلا او را نمی دیدم که پشت شیشه ی یک مغازه ی بزرگ لوازم صوتی ایستاده بود و داشت تلویزیون نگاه می کرد . اما من او را شناختم . پس از کلی صحبت کردن با او و نام بردن افرادی که او می شناخت به من اعتماد کرد . چند لحظه ای قبل از اینکه نزدیک او شوم از دور خوب نگا هش کردم با آن عینک گرد ته استکانی و با آن کلاه نمدی که یادگار ایران خانم خواهر میرزا بود و همان دفتر یادداشت همیشگی که پس از مرگش هیچگاه پیدا نشد .داشت اخبار نگاه میکرد خبر پرونده ی هسته ای ایران و قطعنامه ی جدید ولی او فقط نگاه میکرد . کمی با هم قدم زدیم میگفت : هیچ چیز برایش عجیب نیست و لی همه چیز برای من عجیب بود . از من خواست او را به محل اعدامش در رشت ببرم .
از راننده خواستم صدای ضبط را کم کند . دکتر در تمام راه بی آنکه حتی یک کلمه حرفی بزند بیرون را نگاه کرد از ورودی لوشان رنگش پرید . عرق میریخت و بدنش داغ شده بود کمی اب برایش آوردم با آن نگاهش که همیشه میرزا میگفت : دکتر همیشه نگاهش رنگ دریاست . نگاهم کرد دستم را گرفت و در حالی که عرق می ریخت گفت : نیروهای میرزا هنوز پل لوشان رو از دست ندادند ؟ و من خیلی سریع جواب دادم : گیلان هنوز دست نیروهای میرزاست . ارام شد . اما اگر از میرزا بپرسد یا از بقیه چه جوابی بدهم ؟
نزدیک امامزاده هاشم اتوبوس توقف کوتاهی کرد . برایش چای گرفتم گفت : چای لاهیجانه ؟
گفتم : خیلی وقته کسی اینجا چای لاهیجان نمی خوره . گفت : ولی چای فقط چای لاهیجان اونم فقط چای هایی که عمو حیدر دم میکرد
کمی توی اتوبوس خوابید . چقدر دلم میخواست به امید زنگ بزنم و همه ی ماجرا برایش تعریف کنم ولی این موبایل هیچ وقت آنتن نمیده
وقتی به رشت رسیدیدم ازش خواستم به منزل مادربزرگم در انزلی برویم تا کمی استراحت کند قبول کرد . در شهر هرکس دکتر را میدید سلام میکرد حتی وقتی از قهوه خانه های سبزه میدان رد میشدیم چند پیر مرد با صدای بلند فریاد زدند : تی احوال چتوئه دکتر حشمت ؟ و او با بغض جواب میداد: بد نیستم شما چطورید .
از سبزه میدان سوار ماشینهای انزلی شدیم من مطمئن بودم تنها کسی هستم که اوضاع برایم عجیب است
نزدیک های غازیان نگاهش به اطراف می چرخید کمی مضطرب بود با دست خیابان را نشان میداد انگار همه چیز برایش تازه بود و هر وقت می خواست چیزی بگوید انگار پشیمان میشد. از روی پل تازه تاسیس غازیان که رد میشدیم چشمانش را بست شیشه را کمی پایین کشید و شروع به خواندن لالایی کرد که هرگز نشنیده بودم
از جاده انزلی _ کپورچال که می رفتیم سمت روستای سنگاچین دکتر در دفترش چیزهایی یادداشت می کرد. نزدیک سنگاچین وقتی وارد خاکی شدیم تا درخت انجیر روبروی خانه مادربزرگم راه زیادی نبود . عطر شکوفه های بهار نارنج همه جا پیچیده دکتر می گوید : بوی بهار نارنج مرا یاد روزهای جنگل می اندازد
باران بهاری می بارد . مادربزرگم گویا سالهاست دکتر را میشناسد از پدربزرگش که از بلشویک های شوروی بوده و همراه چوزف به ایران آمده می گوید.از دوران کودکی اش که با همبازی هایش هرگاه تفنگداران میرزا از روستای آنها میگذشته به آنها گل بهار نارنج میدادند و می گوید هیچگاه لبخند میرزا را فراموش نکرده است و من هیچ وقت این خاطرات را نمی دانستم
دکتر از اوضاع برنجکاری و کار می پرسد و مادربزرگم برایش می گوید که این روستادیگر جوانی ندارد و همه برای کار به فرنگ رفته اند به کره،آنجا مرده می سوزانند و پول خوبی می گیرند
دکتر میگوید : یعنی کسی دریا نمی رود ؟ شالیزارها ؟باغهای هندوانه باآن محصول زیاد چه شد ؟ مادربزرگم سری تکان میدهد دکتر چای می نوشد چای لاهیجان و زیر لب می گوید : فرزند جنگل مرده می سوزاند تا زندگی کند می بینی میرزا
من دوباره سعی میکنم به امید زنگ بزنم ولی نمیتوانم.
دکتر دریا را که می بیند کفشهایش را از پا در می آورد و به من می گوید : باید همیشه بی صدا نزدیک دریا شد. روی شن های ساحل می نشیند دفتر کوچکش را باز می کند و می نویسد. بعد انگار با دریا صحبت می کرد : چطوری پیرمرد . آره منم حشمت .آخرین بار در راه بازگشت از فومن به رشت دیدمت . چقدر پیر شدی چقدر داد زدی سرم . چقدر از ماهی هایت گفتی که هر شب خواب جنگل را می بینند و می خواهند تفنگ به دست بگیرند و به کمک میرزا بیایند دیدی پیرمرد آمدم. میرزا همیشه می گفت : این خزر وفا دارد دکتر. هنوز همه چیز برایم عجیب است و امید را هم نمی توانم پیدا کنم
ادامه دارد...