/ دارم کم کم این فیلم را باور میکنم./
و این سیاهی لشکر عظیم/
عجیب خوب بازی میکنند/
در خیابانها/ کافهها/ کوچهها/
هی جا عوض میکنند و/
همین که سر برگردانم/
صحنهی بعدی را آماده کردهاند/
/ از لابلای فصلهای نمایش/
بیرونم بکش/
برفی بر پیراهنم نشاندهاند/
که آب نمیشود/
از کلماتی چون خورشید هم استفاده کردم/ نشد!/
و این آدم برفی درون/
که هی اسکلت صدایش میکنند/
عمق زمستان است در من./
اصلا/ از عمق تاریک صحنه پیدایم کن!/
از پروژکتورهای روز و شب/ از سکانسهای تکراری زمین، خستهام!/
دریا را تا میکنم/
میگذارم زیر سر/ زل میزنم/ به مقوای سیاه چسبیده به آسمان/
و با نوار جیرجیرک به خواب میروم./
نوار را که برگردانند/ خروس میخواند/
از توی کمد هم شده پیدایم کن!/ میترسم/
میترسم چاقویی در پهلویم فرو کنند/ یا گلولهیی در سرم شلیک/
و بعد بگویند:/ "خُب/ نقشت این بود".»
گروس عبدلملکیان