هی باران
بی قرار دلتنگی های ابر ها
آشفته شدی پسر
حتی نامش را نمی دانی که برایش بخوانی
نشانی اش را به کدام باد سپردی
به کدام باد سر به هوا
هی باران
همدل تنهایی آسمان
می بینی
می بینی
غربت لک لک های مهاجر که هر سال اینهمه آسمان را پرواز میکردند
از سیبری تا مرداب انزلی
چقدر حرف داشت
و تو تنها صدای ناودانهای زیر شیروانی را می شنیدی
و اواز ماهیگیران را
تنها شدی
پسر
بادهای جوان که بیایند
دیگر نشانی از لک لک ها برایت نمی آورند
دیگر آرام بگیر
باد ها همیشه نشانی ها را از یاد می برند
آهسته ببار
تنها
نامش را زمزمه کن
لک لک ها در راهند