تبليغاتX
جنگل
 

کلمات همان جای همیشگی هستند   

کنار پنجره ی نیمه باز

                               رو به پاییز

تکیه داده اند

 عرق  می خورند

 نگاهشان می کنم

 نمی دانم آنها کمات شعر های من هستند یا نه ؟

من

شعرهایم را گم کرده ام

کسی از شما

آنها را ندیده است ؟

استکان بعدی را می نوشند

به سلامتی کلمه ی وطن  

هنوز پاییز است

                     پنجره نیمه باز  

های

         با شما هستم

های

من شعرهایم را گم کرده ام

کدام از شما کلمات شعرهای من هستید ؟

کلمه ی وطن بالا می آورد

روی قالیچه ی اتاقم

روی نقش های گل سرخ

هر چه آنها را نگاه میکنم

آشنا نمی بینم

وطن-غربت-آرزو-باران-پرواز-امید-عشق

نه اینها کلمات من نبودند

استکانی هم به من تعارف می کنند

با آنها عرق می خورم

 وطن

 دوباره استکانی می خورد  

می پرسد شعرهایم را کی گم کرده ام

 یادم نمی آید

می پرسد شعرهایم را برای کسی گفته بودم

 یادم نمی آید

من

 چیزی یادم نمی آید

وطن به خواب می رود

امید هم

عشق هم از ابتدا خواب بود  

من تنها

حالا نزدیک ترین به پنجره ی رو به پاییز

هنوز

شعر هایم را گم کرده ام

انگار دیگر پاییز نیست

 

+ نوشته شده در شنبه چهارم آبان 1387ساعت 12:20 توسط یاشار شمس |