دو شعر برای خسرو شکیبایی
اشباح
بركهی اشك است
سینهام
و پرندگانی شاد
بازیكنان به صورت من آب میفشانند
.
آه خسرو، پادشاه شكستخوردگان!
تمام لشكریان پارچهییات متواری شدند
سربازانی از نور، سایهها
تو خسرو اشباح بودی
.
آهها از هر سوی بامداد بیست و هشتم تیرماه
به خانهی تو رواناند
تو خسرو اشباح بودی
سیرت ندیده
تمام میشوی
.
دو بركهی اشك است
سینهام
و پرندگانی كه به صورت من آب میفشانند
از پاهایت كه سرد میشوند
خبری ندارند
.
***
مرا به حال خودم بگذارید
مرا به حال خودم بگذارید
سنگها
خسرو مرده است
و شما بیقرارید
نامش روی كدام شما حك شود
.
میخواهم
در تاریكی سینما بنشینم
و رؤیاهایم را ببینم
رؤیاهایی كه فقط
در تاریكخانههای شما ظاهر میشوند
.
مرا به حال خودم بگذارید
صفها، باجهها!
همهتان به خانهی خود میروید
تنها اوست
در صف ناآشنایانی بیبازگشت ایستاده است
و دلش
برای باجهی سینما تنگ میشود
تنها او
به پشت سرش نگاه میكند و پیش میرود
.
مرا به حال خودم بگذارید
تا صدای قطار را بشنوم
كه چهرهی او را دور میكند
.
آه خسرو مردگان!
با چشم بسته چطور بازی میكنی
در فیلمنامهای كه نشانت ندادند
در جمع مردگان تماشاچی
كه از دلتنگی بسیار
آه میكشند
.
بازی مكن
فرقی میان تماشاگر و بازیگر مردگان نیست
.بازی مكن
خیمهشببازیها فقط برای ادامهی زندگی بود
شمس لنگرودی ـ بیست و هشتم تیرماه 87