اما فقط یک خورشید کشید .
بعد دوباره کمی فکر کرد . یادش آمد پدرش که زیر آفتاب حسابی سوخته بود .
خورشید را رنگ کرد . رنگ خورشید مارال سیاه بود .
موقع خواب خیلی خوشحال بود فکر می کرد فردا خورشید دیگر نوری نخواهد داشت که
پدر کارگرش را در آفتاب بسوزاند .
خوابش برد .
و خورشید برای همیشه سیاه ماند .