تبليغاتX
جنگل

 

 

 کوتاه بگویم اصلا نمی دانم کار درستی است که می خواهم نامه ای برایت بنویسم یا نه ؟ یا شاید اینجا نباید نوشته شود ولی خواستم قبل از اینکه نامه را بخوانی بگویم : دلم برایت تنگ شده

بگذار قبل از اینکه سلام کنم بگویم این نامه شاید آخرین دست نوشته هایم برایت باشد دوست داشتم این نامه را سالها  قبل برایت می نوشتم  که راستش را بخواهی نوشته بودم و بارها برایت پست کردم وهمیشه برمیگشت

و شاید مجبور باشم بیشتر این نامه رو در تاریکی بنویسم  چون این جا سلول انفرادی ست

 

سلام

دادگاه تشکیل شد با چشمان بسته بی آنکه ترسیده باشم حکمم  صادر شد فردا ساعت 7 صبح  . راستش حالا کمی ترسیدم فکر کنم تنها نبودم کنار بچه ها بودم ولی نفهمیدم که برای چه کسانی حکم اعدام صادرشد .

وقتی این نامه را می خوانی شاید در پاریس باشی شاید در مرز باشی شاید هم اینجا باشی چند سلول آنطرف تر و شاید این سرباز که قول داده این نامه را به دستت برساند از این کار پشیمان شود  نمی دانم . ولی دوست دارم آخرین نفری باشی که برایش می نویسم

اینجا راحت تر می توانم به تمام لحظاتی که با هم بودیم فکر کنم. به اینکه هیچ گاه نگاهم نکردی و از من هم

می خواستی نگاهت نکنم به  اینکه بارها از من خواستی لاغر شوم و من نتوانستم  به اینکه چرا در لحظاتی که باید در کنارت نبودم به اینکه حتی نمی دانم چه رنگی را دوست داری به اینکه چقدر حرف داشتم برایت

چقدر دوست داشتم برایت شعرهایی می گفتم و همه ناسروده شد راستی چرا همیشه دوست داشتم تو را به شعر هایم ببرم چرا این همه چرا برایم به جا ماند

از سراشیبی گاندی که پایین می آمدی من تمام حرف هایی که آماده کرده بودم فراموش کردم و این فراموشی در  تمام مدت همراهم بود آن سراشیبی را بارها بدون تو پایین آمدم که حرفهایم یادم بیاید

شاید راست میگفتی ما هیچ وقت همدیگه رو دوست نداشتیم شاید راست میگفتی ما به زور می خواستیم همدیگه رو دوست داشته باشیم  اما تو آخرین نفری هستی که قبل از ساعت 7 صبح می خواهم برایش بنویسم

یکبار جاهایی که با هم می رفتیم را در یک کاغذ کوچک نارنجی برایم نوشتی و من خیلی ناراحت بودم از اینکه چقدر جاهایی را که من دوست داشتم با هم نرفتیم و اصلا ما جاهایی رفتیم که هیچکداممان دوست نداشتیم

چقدر می خواستم با هم از میدان انقلاب  پیاده می رفتیم سمت جمهوری و از اونجا سمت میدان آزادی

اما حالا تا ساهت 7 صبح تنها سه ساعت وقت دارم  

راستی اینجا برای اعدامیها ساعت را اعلام میکنند و این سرباز توی راهرو با آن صدای زمخت و 28 قدمی که طی میکند در طول راهرو ،  دوست داره این چند ساعت هم بگذره و بره بخوابه اما قول داده نامه رو بهت برسونه

اما من از این کشور از این شهر از این کوچه ها از خودم بدم می آید همه ی  اینها نگذاشتند من تو را دوست داشته باشم من از مارکس هزار گله  دارم که هیچ گاه  جزوه ای درباره عشق ننوشت از تمام فیلسوفان جهان که هیچ کدام از کتابهایشان  که حفظ بودم را در این مدت به یاد نمی آورم و ایکاش به جای خواندن آنها از باغچه ی کاکتوس هایت برایم میگفتی

از آسمان این شهر که هیچ گاه رنگی نبود که دوست می داشتم بدم می آید .من از مرغان دریایی بدم می آید که هیچگاه نگذاشتند حرفهایم به گوش دریا برسد از کافه های این شهر که هرگز وتکای خنک برای من و تو آماده نکردند من دوست داشتم روی صندلی های چوبی با هم قرار های عاشقانه ی روزهای بعد را بگذاریم  اما نام روزهای هفته را هم بلد نبودیم

از این ساعت مچی که تک تک لحظات ما را به شمارش گذاشته بود و نیشخند تلخی همیشه گوشه ی لبش بود بدم می آید.   از عقربه هایش که همیشه به من یادآوری میکرد دیر است و باید بروم.کاش برای یک ثانیه ی دیگر می دیدمت و تا آخر دنیا همه ساعت هایشان را با من ساعت تنظیم میکردند که برای لحظاتی توانسته زمان را به عقب برگرداند

روزهای اول را همیشه دوست میداشتم روزهای کلماتی که معنی شان خیلی زود عوض شد کاش دوباره از من می پرسیدی چه خبر ؟ و من انقدر حرف میزدم که خسته شوی و دلت برای سکوتهای همیشگیم تنگ شود

آن شب  کنار ساحل را یادت هست . ماه دریا را روشن کرده بود که ماهی ها تو را در نور نگاه کنند و شاید تنها باری بود که دریا به من لبخند زد چقدر لحظات دیر میگذرد چند باری می خواهم نامه را از اول بنویسم و بارها خواستم آنرا پاره کنم اما نشد می دانم تو این کار رو میکنی و اصلا از یادت هم می روم و قرار گذاشتم حتی به خوابهایت هم نیایم

چند دقیقه ای صدای سرباز نمی اد انگار ساعت 7 شده

من هنوز نمی دانم که چرا اینجا هستم اما هر چیز به من نسبت داده شد قبول کردم من قبول دارم این کشور را دوست ندارم به خاطر تمام عاشقانه هایی که از من گرفت و آسمانی که از روی سرم برداشت به جای آن یک ابر مصنوعی قرار داد که حتی رنگش هم آبی نبود.

صدای قاضی را خوب نشنیدم وقتی داشت اتهام هایم را برایم لیست میکرد ولی من همه ی آنها را پذیرفتم و این تنها حرفی بود که در تمام بازجویی هایم گفتم : قبول میکنم

راستی آخرین چیزی که خواستم یک نخ سیگار بهمن کوچک بود و یک کبریت ،

 نمی دانم که وقتی برای روشن کردنش دارم یا نه؟راستی تو هنوز سیگار میکشی ؟

نمی خواهم از تو خداحافظی کنم . 

 کاش مرا برای هر آن چیزی که نبودم می بخشیدی

 

 

 

                                                                                       ۱۳۸۶/۱۰/۱۵

                                                                                         زندان اوین 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 13:44 توسط یاشار شمس |

 

 

                                                                             این داستان باشد برای امید منتظری                                                                                            و علی شجاع که دلتنگی هایشان

                                                                                           برایم آشنا بود

 

 

 

از همان ابتدای سفر نگران بودم نکند چیزی بگویم که احساس کند کمی دیر آمده . می خواهد کنار پنجره بنشیند و من مخالفتی نمی کنم . شاید  اگر امروز به میدان جمهوری نرفته بودم اصلا او را نمی دیدم که  پشت شیشه ی یک مغازه ی بزرگ لوازم صوتی  ایستاده بود و  داشت تلویزیون نگاه می کرد . اما من او را شناختم . پس از کلی صحبت کردن با او و نام بردن افرادی که او می شناخت به من اعتماد کرد . چند لحظه ای قبل از اینکه نزدیک او شوم  از دور خوب نگا هش کردم با آن عینک گرد ته استکانی و با آن کلاه نمدی که یادگار ایران خانم خواهر میرزا بود و همان دفتر یادداشت همیشگی که پس از مرگش هیچگاه پیدا نشد .داشت  اخبار نگاه میکرد خبر پرونده ی هسته ای ایران و قطعنامه ی جدید ولی او فقط نگاه میکرد . کمی با هم قدم زدیم میگفت : هیچ چیز برایش عجیب نیست و لی همه چیز برای من  عجیب بود . از من خواست او را به محل اعدامش در رشت ببرم .

از راننده خواستم صدای ضبط را کم کند . دکتر در تمام راه بی آنکه حتی یک کلمه حرفی بزند بیرون را نگاه کرد از ورودی لوشان رنگش پرید . عرق میریخت و بدنش داغ شده بود کمی اب برایش آوردم با آن نگاهش که همیشه میرزا میگفت : دکتر همیشه نگاهش رنگ دریاست . نگاهم کرد دستم را گرفت و در حالی که عرق می ریخت گفت : نیروهای میرزا هنوز پل لوشان رو از دست ندادند ؟ و من خیلی سریع جواب دادم : گیلان هنوز دست نیروهای میرزاست . ارام شد . اما اگر از میرزا بپرسد یا از بقیه چه جوابی بدهم ؟

نزدیک امامزاده هاشم اتوبوس توقف کوتاهی کرد . برایش چای گرفتم گفت : چای لاهیجانه ؟

گفتم : خیلی وقته کسی اینجا چای لاهیجان نمی خوره . گفت : ولی چای فقط چای لاهیجان اونم فقط چای هایی که عمو حیدر دم میکرد

کمی توی اتوبوس خوابید . چقدر دلم میخواست به امید زنگ بزنم و همه ی ماجرا برایش تعریف کنم ولی این موبایل هیچ وقت آنتن نمیده

وقتی به رشت رسیدیدم ازش خواستم به منزل مادربزرگم در انزلی برویم تا کمی استراحت کند  قبول کرد . در شهر  هرکس دکتر را میدید سلام میکرد حتی وقتی از قهوه خانه های سبزه میدان رد میشدیم چند پیر مرد با صدای بلند فریاد زدند : تی احوال چتوئه دکتر حشمت ؟  و او با بغض جواب میداد: بد نیستم شما چطورید .

از سبزه میدان سوار ماشینهای انزلی شدیم من مطمئن بودم تنها کسی هستم که اوضاع برایم عجیب است

نزدیک های غازیان نگاهش به اطراف می چرخید کمی مضطرب بود با دست خیابان را نشان میداد انگار همه چیز برایش تازه بود  و هر وقت می خواست چیزی بگوید انگار پشیمان میشد. از روی پل تازه تاسیس غازیان که رد میشدیم چشمانش را بست شیشه را کمی پایین کشید و شروع به خواندن لالایی کرد که هرگز نشنیده بودم

از جاده انزلی _ کپورچال که می رفتیم سمت روستای سنگاچین دکتر در دفترش چیزهایی یادداشت می کرد. نزدیک سنگاچین وقتی وارد خاکی شدیم تا درخت انجیر روبروی خانه مادربزرگم راه زیادی نبود . عطر شکوفه های بهار نارنج همه جا پیچیده دکتر می گوید : بوی بهار نارنج مرا یاد روزهای جنگل می اندازد

باران بهاری می بارد . مادربزرگم گویا سالهاست دکتر را میشناسد از پدربزرگش که از بلشویک های شوروی بوده و همراه چوزف به ایران آمده می گوید.از دوران کودکی اش که با همبازی هایش هرگاه تفنگداران میرزا از روستای آنها میگذشته به آنها گل بهار نارنج میدادند و می گوید هیچگاه لبخند میرزا را فراموش نکرده است و من هیچ وقت این خاطرات را نمی دانستم

دکتر از اوضاع برنجکاری و کار می پرسد و مادربزرگم برایش می گوید که این روستادیگر جوانی ندارد و همه برای کار به فرنگ رفته اند به کره،آنجا مرده می سوزانند و پول خوبی می گیرند

دکتر میگوید : یعنی کسی دریا نمی رود ؟ شالیزارها ؟باغهای هندوانه باآن محصول زیاد چه شد ؟ مادربزرگم سری تکان میدهد دکتر چای می نوشد چای لاهیجان و زیر لب می گوید : فرزند جنگل مرده می سوزاند تا زندگی کند می بینی میرزا

من دوباره سعی میکنم به امید زنگ بزنم ولی نمیتوانم.  

دکتر دریا را که می بیند کفشهایش را از پا در می آورد و به من می گوید : باید همیشه بی صدا نزدیک دریا شد. روی شن های ساحل می نشیند دفتر کوچکش را باز می کند و می نویسد. بعد انگار با دریا صحبت می کرد : چطوری پیرمرد . آره منم حشمت .آخرین بار در راه بازگشت از فومن به رشت دیدمت . چقدر پیر شدی چقدر داد زدی سرم . چقدر از ماهی هایت گفتی که هر شب خواب جنگل را می بینند و می خواهند تفنگ به دست بگیرند و به کمک میرزا بیایند دیدی پیرمرد آمدم.  میرزا همیشه می گفت : این خزر وفا دارد دکتر.  هنوز همه چیز برایم عجیب است و امید را هم نمی توانم پیدا کنم

                                                                                   

                                                                                                                     ادامه دارد...

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 15:16 توسط یاشار شمس |