وقتی آمد
همه جا مه گرفته بود
از سراشیبی تند خیابان پایین آمد
نگاه می کنم
من هنوز مخفیانه او را دوست دارم
چای سفارش دادیم
او سیگارهایش را می کشد
من هنوز مخفیانه او را دوست دارم
شب شده
سیگارها نم برداشته
او با بهار رفت
من با زمستان تنها ماندم
سیگاری روشن می کنم
اما
من او را دوست دارم
رد پایی بر در خانه ما هست
که باران آنرا نمی شوید
خیلی ها می گویند از جنس دریاست
…و من می دانم
یاد کدام میهمان مهربان باید بیفتم!
داستان بی قراری ام از هیچ قصه گویی نخواهد رنجید
اینجا بهانه ای کوچک
برای غروب یک روز ساده کافی بود
نیامدی عقربه روزها را
روی سفید ترین صفحه سال بچرخانیم
چیزی نگو!
بگذار ستاره ها خیال کنند
دورها را نگاه می کنی
…این لکه ها شبیه جای پای پرنده ها نیست
کسی روی برف گریه کرده است!