با باران آمد
کسی این روزها باور نمی کند
من سالهاست
دنبال اشاره ای از باران , آسمان را با شعرهایم میهمان می کنم
که آسمان بین ما را آشتی دهد
و باران دست بردارد از سختی با ما
کسی این روزها باور نمی کند
بوی باران می آید
گلدانهای باغچه آب و جارو می کنند
به پروانه هم گفتم
بالهایش را آرام باز و بسته کند
مبادا خاطر باران دلگیر شود
کسی این روزها باور نمی کند
باران از رویاهایم پرسید
جوابی ندادم
گفت
از باد شنیده این بار نوبت من بوده
سکوت تنهایی را بشکنم
با باران آمد
کسی این روزها باور نمی کند
صبح شد
سپیده
...
کاش دیر نباشد
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 20:6 توسط یاشار شمس
|