تبليغاتX
جنگل
خیلی ساده از کنارم گذشت . دور شد . من تنها وسط خیابون دوباره ... . وقتی رسیدم خونه چراغارو روشن نکردم. نشستم. یه نور آبی از وسظ حیات کمی اتاقو روشن می کرد.بغضم ترکید . حالا های های گریه می کنم . تو تاریکی هر کاری رو بهتر می شه انجام داد.من همیشه جلوی آینه گریه می کنم . وقتی خودمو  می بینم بلندتر گریه می کنم .راه رفتن توی شهر واسم سخت شده . اینا حرفه مفت نیست.من دیگه از دلم خیلی دور شدم.حالا اون نمی دونم کجاست .بعضی وقتا یادش می کنم.اما خیلی از اینجا دوره. یادش بخیر
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1384ساعت 19:31 توسط یاشار شمس |

کوچه ی بچگی من نزدیک یه میدون  وسط شهر، نزدیکه یه سینما که خیلی وقتا تعطیل بود خیلی زود تموم شد. آخه کوچه ی بچیگیا بعد یه مدت تموم میشه. یا خرابش میکنن. توی اون کوچه راه رفتیم ،دعوا کردیم، ولی ...

تو کوچه یه میدونگاهی بود که اونجا بازی می کردیم.ترس اینکه خانم غفاری بیاد و توپمونو پاره کنه بیشتر از بازی می چسبید. ما اون موقع از ترس نمی ترسیدیم .ولی حالا..عشقمون لواشکای ترشه علی آقا بود علی آقا هنوز زنده س ولی دیگه لواشک نمی فروشه میگه : گفتن چیزای ترش باید بره توکیسه خوب هر چی هم رفت تو کیسه کسی نمی خره ما یه عمر بدون کیسه فروختیم.من هنوز سر کوچه وایستادم .هر کس ازکنارم رد میشه نمی شناسمش ولی من هر وقت تو کوچه کسی رو می دیدم بهش سلام می کردم.حالا چی شده که می ترسم . یادمه یه روز که جعفرآقا برای همه ی بچه های کوچه بستنی خرید از مادرم حسابی کتک خوردم که از دست آدم غریبه چیزی نگیرم.هر وقت مادرم دعوام می کرد کلی خوشحال می شدم چون دوباره می فهمیدم دوستم داره.

 

 

حالا بیخودی بزرگ شدیم

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1384ساعت 19:24 توسط یاشار شمس |

 همین...

همین

فصل کوتاه کردن شاخه های

درخت ارغوان که میشه

گریه می کنم

او  هم...

 حرف دل بستن به درخت نیست

دلتنگی روزای بی صدای برفه

امسال هم رفت

تا سال بعد

همین

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1384ساعت 19:19 توسط یاشار شمس |