کوچه ی بچگی من نزدیک یه میدون وسط شهر، نزدیکه یه سینما که خیلی وقتا تعطیل بود خیلی زود تموم شد. آخه کوچه ی بچیگیا بعد یه مدت تموم میشه. یا خرابش میکنن. توی اون کوچه راه رفتیم ،دعوا کردیم، ولی ...
تو کوچه یه میدونگاهی بود که اونجا بازی می کردیم.ترس اینکه خانم غفاری بیاد و توپمونو پاره کنه بیشتر از بازی می چسبید. ما اون موقع از ترس نمی ترسیدیم .ولی حالا..عشقمون لواشکای ترشه علی آقا بود علی آقا هنوز زنده س ولی دیگه لواشک نمی فروشه میگه : گفتن چیزای ترش باید بره توکیسه خوب هر چی هم رفت تو کیسه کسی نمی خره ما یه عمر بدون کیسه فروختیم.من هنوز سر کوچه وایستادم .هر کس ازکنارم رد میشه نمی شناسمش ولی من هر وقت تو کوچه کسی رو می دیدم بهش سلام می کردم.حالا چی شده که می ترسم . یادمه یه روز که جعفرآقا برای همه ی بچه های کوچه بستنی خرید از مادرم حسابی کتک خوردم که از دست آدم غریبه چیزی نگیرم.هر وقت مادرم دعوام می کرد کلی خوشحال می شدم چون دوباره می فهمیدم دوستم داره.
حالا بیخودی بزرگ شدیم
همین...
همین
فصل کوتاه کردن شاخه های
درخت ارغوان که میشه
گریه می کنم
او هم...
حرف دل بستن به درخت نیست
دلتنگی روزای بی صدای برفه
امسال هم رفت
تا سال بعد
همین