تبليغاتX
جنگل

می گویند:   گنجشک ها از صدای باران هم می ترسند و دق می کنند ...

 

 

 

چقدر دلم می خواست با گنجشک ها می پریدم

که از صدای باران هم می شد بمیرم

از پنجره پیداست

شب

 غمگین

دلم می خواهد برا ی ا و در دستمال پدرم

کودکانه گریه کنم

اشک من

تا عمر گلهای باغچه روی

دستمال می ماند

از

ماهی اتاقش روی زمین پرسیدم:

دریا کو؟

گفت:

گم شده

او در مرگ ماهی تنگ اتاقش سیاه می پوشد

آیا او به عکس من عاشق خواهد ماند

فردا بارانی است.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم دی 1384ساعت 21:11 توسط یاشار شمس |

 

من هیچ وقت... رنگ چشماشو یادم نیست.شالی ما همیشه سبز بود.

 ولی یه سال خیلی بارون اومد .

 

اشکای آقام وقتی زیر چپر واستاده بود و آروم گریه می کرد و خانم جان که هر از چند گاهی می زد پشت آقام می گفت : علی جان فدای سرت سال بعد، هم فایده نکرد آخه ابره، حالیش که نیست دلش گرفت می باره.

نرگس هم روی صندلی بی حرکت فقط نگاه می کرد.

شالی رو آب برد.

دیگه سبز نبود.

منم دیگه رنگ سبز ندیدم.

آقام هر روز می رفت دریا بعد که گرفتنش شبا می رفت.

خانم جانم هم باهاش می رفت لب ساحل می شست تا نزدیکای صبح که با هم، با یه سبد پر برمی گشتن

تو خونه ی ما هیچ کس ما هی نمی خورد.

یه شب آقام رفت دریا دیگه بر نگشت

راحت...

پاهای نرگسو عمل کردیم خوب شد

ولی راستش زیاد راه نمی رفت

منم که کارم شده بود صبا خانم جانو می بردم ساحل و شبا می رفتم دنبالش.

جنازه ی آقام هم پیدا نشد

نرگس دوباره نمی تونست راه بره

می گفت : داداش راه رفتن یادم رفته

رنگ چشای خانم جان آبی شده بود آخرا هم همه چیزو آبی می دید

یه روز غروب که رفتم دنبالش

صندلیش خالی بود

اینجا شالیا سبز می شن

زرد می شن

گاهی هم آبی می شن

ولی خیلی وقتا

بی رنگن .

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم دی 1384ساعت 22:12 توسط یاشار شمس |

کاش صدای پای اونو یادم نره

من توی یه خونه دو طبقه کهنه ساز نزدیک خیابون حافظ روی یه صندلی چوبی نشستم.

برف اومده. درها بازه که برفا بیان تو.

 آخه همیشه می گفت : برفا سردشونه بذار بیان تو .من از اون روز هر وقت برف میاد درارو باز می کنم و خودم یه گوشه می شینم ولی هیچ وقت نمیان تو شاید اینجا زیاد گرم نیست.

من اینجا تلفن ندارم. یه صدایی که تا ابد تو گوشمه گفت : غرق شد.الوو الوو…

 خاله گلاب ، طبقه پایین همیشه یه نوار گوش میده.

وقتی رسیدم گفتن خاکش کردن.

رفتم اونجا .نه، دریا که تو دریا غرق نمیشه.نمیدونم چرا می خندیدم .

اون معلم بود. من تو رودبار درس می خوندم اونروز کاش از زیر آوار درش نیاورده بودم . با خودم زندگی می کرد. ولی ما باهم…

همیشه ترسیدم بهش بگم. اونم می ترسید.

تو یه دبستان کار گیر آورد . یه تابلو تو اتاقش بود که خودش نوشته بود : من زیر زمین جون دادم میخوام زیر آب بمیرم.

دوستش گفت: این نامه برای شماست

بازش نکردم

هر کی می پرسید می گفتیم فامیلیم.

 ولی اون شاید عاشم نبود. سر خاکه پدرش هر هفته حلوا خیرات می کرد.

من واون هر وقت بیکار می شدیم می رفتیم رودبار.

من دیگه داشتم پیر می شدم قلبم هم درد می کرد.

یه روز آقاجون بهم گفت: پسر خاطرخواه شدی حواست هست؟ آدمی که خاطر خواه  شد غمش خیلی میشه نذار انقدر بشه که غمبات بگیری. چون اگه، بگیری سخت میشه

اونروز بالاخره خودمو راضی کردم بهش بگم ولی دیگه ندیدمش

دارم نامه رو باز می کنم

برای کسی که آوار مرگ را به راحتی یک لبخندمیداند

برای اولین و آخرین عشقم

...

برفا حالا اومدن،تو رو سفید کردن

من بعد ده سال دارم گریه میکنم

بلند

صدای ضبط خاله گلاب انقدر بلنده که میشه راحت گریه کرد

صدای بنانه:

همه شب نالم چون نی  که غمی دارم

دلو جان بردی  اما  نشدی یارم

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم دی 1384ساعت 22:9 توسط یاشار شمس |

ساعت بارونه

سر وقت مثه همیشه

میگن با بارون میشه راحت حرف زد

خیلی بی امون میاد

یعنی دلا بد جور گرفته

حالا غصه رو به غصه دار بگی

که چی؟

آره

جلوی هر خونه که بارون زیاد جمع میشه

یعنی اونجا یکی زیادی بی صدا غم داره

زمزمه درخت بهار نارنج

 کوچه زیر بارون

که فقط تو بهار عاشق میشه

آخ

 پارسال اینجا بهار نشد

یعنی چند سالیه

نه

دل ما دیگه با بارون و برف نیست

زیاد حرف داره

این باغچه توی حیات یاد گلای بهارو داره

ولی فقط یه یاده

می دونم

دم دمای پاییز گلا از غصه ی بهار دق می کنن

ولی

امسال آخرای پاییز

یهو بی خبر زمستون شد

حالا کو تا بهار

دیگه صبح نمیشه

شبا ستاره ها تاریکه تاریکن

ماه هم که به قول رفیقمون بد جوری دل بری می کنه

من هر وقت دلم میگیره

همینا رو میگم

میدونی

شهر ما وسط کویره

هیچ وقت هم بارون نداره

ولی

یاد درختای بهار نارنج

زیر بارون

دلم گرفت

صدای نم نم

انگار وقته

بارونه

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم دی 1384ساعت 22:6 توسط یاشار شمس |