تبليغاتX
جنگل
کوتاه بگویم اصلا نمی دانم کار درستی است که می خواهم نامه ای برایت بنویسم یا نه ؟ یا شاید اینجا نباید نوشته شود ولی خواستم قبل از اینکه نامه را بخوانی بگویم : دلم برایت تنگ شده

بگذار قبل از اینکه سلام کنم بگویم این نامه شاید آخرین دست نوشته هایم برایت باشد دوست داشتم این نامه را سالها  قبل برایت می نوشتم  که راستش را بخواهی نوشته بودم و بارها برایت پست کردم وهمیشه برمیگشت

و شاید مجبور باشم بیشتر این نامه رو در تاریکی بنویسم  چون این جا سلول انفرادی ست

 

سلام

دادگاه تشکیل شد با چشمان بسته بی آنکه ترسیده باشم حکمم  صادر شد فردا ساعت 7 صبح  . راستش حالا کمی ترسیدم فکر کنم تنها نبودم کنار بچه ها بودم ولی نفهمیدم که برای چه کسانی حکم اعدام صادرشد .

وقتی این نامه را می خوانی شاید در پاریس باشی شاید در مرز باشی شاید هم اینجا باشی چند سلول آنطرف تر و شاید این سرباز که قول داده این نامه را به دستت برساند از این کار پشیمان شود  نمی دانم . ولی دوست دارم آخرین نفری باشی که برایش می نویسم

اینجا راحت تر می توانم به تمام لحظاتی که با هم بودیم فکر کنم. به اینکه هیچ گاه نگاهم نکردی و از من هم

می خواستی نگاهت نکنم به  اینکه بارها از من خواستی لاغر شوم و من نتوانستم  به اینکه چرا در لحظاتی که باید در کنارت نبودم به اینکه حتی نمی دانم چه رنگی را دوست داری به اینکه چقدر حرف داشتم برایت

چقدر دوست داشتم برایت شعرهایی می گفتم و همه ناسروده شد راستی چرا همیشه دوست داشتم تو را به شعر هایم ببرم چرا این همه چرا برایم به جا ماند

از سراشیبی گاندی که پایین می آمدی من تمام حرف هایی که آماده کرده بودم فراموش کردم و این فراموشی در  تمام مدت همراهم بود آن سراشیبی را بارها بدون تو پایین آمدم که حرفهایم یادم بیاید

شاید راست میگفتی ما هیچ وقت همدیگه رو دوست نداشتیم شاید راست میگفتی ما به زور می خواستیم همدیگه رو دوست داشته باشیم  اما تو آخرین نفری هستی که قبل از ساعت 7 صبح می خواهم برایش بنویسم

یکبار جاهایی که با هم می رفتیم را در یک کاغذ کوچک نارنجی برایم نوشتی و من خیلی ناراحت بودم از اینکه چقدر جاهایی را که من دوست داشتم با هم نرفتیم و اصلا ما جاهایی رفتیم که هیچکداممان دوست نداشتیم

چقدر می خواستم با هم از میدان انقلاب  پیاده می رفتیم سمت جمهوری و از اونجا سمت میدان آزادی

اما حالا تا ساهت 7 صبح تنها سه ساعت وقت دارم  

راستی اینجا برای اعدامیها ساعت را اعلام میکنند و این سرباز توی راهرو با آن صدای زمخت و 28 قدمی که طی میکند در طول راهرو ،  دوست داره این چند ساعت هم بگذره و بره بخوابه اما قول داده نامه رو بهت برسونه

اما من از این کشور از این شهر از این کوچه ها از خودم بدم می آید همه ی  اینها نگذاشتند من تو را دوست داشته باشم من از مارکس هزار گله  دارم که هیچ گاه  جزوه ای درباره عشق ننوشت از تمام فیلسوفان جهان که هیچ کدام از کتابهایشان  که حفظ بودم را در این مدت به یاد نمی آورم و ایکاش به جای خواندن آنها از باغچه ی کاکتوس هایت برایم میگفتی

از آسمان این شهر که هیچ گاه رنگی نبود که دوست می داشتم بدم می آید .من از مرغان دریایی بدم می آید که هیچگاه نگذاشتند حرفهایم به گوش دریا برسد از کافه های این شهر که هرگز وتکای خنک برای من و تو آماده نکردند من دوست داشتم روی صندلی های چوبی با هم قرار های عاشقانه ی روزهای بعد را بگذاریم  اما نام روزهای هفته را هم بلد نبودیم

از این ساعت مچی که تک تک لحظات ما را به شمارش گذاشته بود و نیشخند تلخی همیشه گوشه ی لبش بود بدم می آید.   از عقربه هایش که همیشه به من یادآوری میکرد دیر است و باید بروم.کاش برای یک ثانیه ی دیگر می دیدمت و تا آخر دنیا همه ساعت هایشان را با من ساعت تنظیم میکردند که برای لحظاتی توانسته زمان را به عقب برگرداند

روزهای اول را همیشه دوست میداشتم روزهای کلماتی که معنی شان خیلی زود عوض شد کاش دوباره از من می پرسیدی چه خبر ؟ و من انقدر حرف میزدم که خسته شوی و دلت برای سکوتهای همیشگیم تنگ شود

آن شب  کنار ساحل را یادت هست . ماه دریا را روشن کرده بود که ماهی ها تو را در نور نگاه کنند و شاید تنها باری بود که دریا به من لبخند زد چقدر لحظات دیر میگذرد چند باری می خواهم نامه را از اول بنویسم و بارها خواستم آنرا پاره کنم اما نشد می دانم تو این کار رو میکنی و اصلا از یادت هم می روم و قرار گذاشتم حتی به خوابهایت هم نیایم

چند دقیقه ای صدای سرباز نمی اد انگار ساعت 7 شده

من هنوز نمی دانم که چرا اینجا هستم اما هر چیز به من نسبت داده شد قبول کردم من قبول دارم این کشور را دوست ندارم به خاطر تمام عاشقانه هایی که از من گرفت و آسمانی که از روی سرم برداشت به جای آن یک ابر مصنوعی قرار داد که حتی رنگش هم آبی نبود.

صدای قاضی را خوب نشنیدم وقتی داشت اتهام هایم را برایم لیست میکرد ولی من همه ی آنها را پذیرفتم و این تنها حرفی بود که در تمام بازجویی هایم گفتم : قبول میکنم

راستی آخرین چیزی که خواستم یک نخ سیگار بهمن کوچک بود و یک کبریت ،

 نمی دانم که وقتی برای روشن کردنش دارم یا نه؟راستی تو هنوز سیگار میکشی ؟

نمی خواهم از تو خداحافظی کنم . 

 کاش مرا برای هر آن چیزی که نبودم می بخشیدی

 

 

 

                                                                                       ۱۳۸۶/۱۰/۱۵

                                                                                         زندان اوین 

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 8:46 توسط یاشار شمس |

 

                                                                                      برای برادر بزرگم آیدین

 

رفیق شب های آرامش

سلام

همین اول دلتنگی بگویم حال همه ی ما خوب است

اما

 تو

 باور نکن

اما باور کن که سبز هستی به رنگ تمام سبزی های آن شهر بی آسمان

اتاقمان به قول خودت زندان انفرادی من و تو بود با کنجکاوی های شبانه تو درپس سلول انفرادی اتاق کنار

کاش باز هم صدا را کم می کردی که از دلواپسی های مادر از ته قلب شاد شویم

حالا که دارم از دلتنگی هایم برایت می گویم این آسمان چشمهایم امان نمی دهد

می بارد

می خواستی بعد از من سلول را رنگ کنی پس رنگ بزن رفیق

لحظه آخر چقدر تنها بودیم من و تو

گفتی: "خیلی مخلصیم خیلی مخلصیم خیلی مخلصیم..."

اما بگذار بگویم

از پس شب های تلخ سیگار و عرق

تو بزرگ من بودی

وقتی از پس کوچه های رفاقت خسته آمدم تو تکیه گاهم بودی

من شیرین ترین لحظه های زندگی را در هوای تو نفس کشیدم

پس به حرمت تمام شب های آرامش با تو

بگویم

همیشه بزرگ مایی رفیق آیدین

پس

سبز بمان

سبز و همیشه

سبز

 

+ نوشته شده در شنبه دوم خرداد 1388ساعت 20:25 توسط یاشار شمس |

 

تو كه جايي نرفته اي
پشت همين پيچك ها
تو پيچ و واپيچ پس كوچه ها
پنهاني
من چشم گذاشته ام
تا تو
پشت پرچين پروانه ها
جايي كه ما نبينيم
صبر ما را سر بكشي.
تو كه جايي نرفته اي
فقط آنقدر نيامدي
كه چين به پشت مان بيندازي
چروك پيشاني مان.
قاصدك بي مقصد!
من كه گفتم
سوار اين باد بي هر كجا نشو!
قرار ما به قايم باشك بود
يا بي قراري من!
حالا هر كجايي برگرد!
من هنوزم دستي به چشمم گذاشته ام دستي به ديوار.
اصلا لعنت به قرار نا نوشته ي باد
نفرين به اين جاده هاي رباينده
كه اگر رفتني هم بود
سهم پرچين و پيچك پروانه بود
اي كاش از همه ي آمدن ها
تو سهم من از نرفتن بودي
كاش جاده ها تو را نديد مي گرفتند
اي كاش باد نا محرم
دستي بر گيسوانت نكشيده بود
تا كه امروز به بادم ندهي
من هنوزم چشم گذاشته ام
برگرد!

 

                                                            

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 12:23 توسط یاشار شمس |

                                                                                             

                                                                         

هی  باران  

بی  قرار دلتنگی های  ابر ها

آشفته  شدی پسر

حتی  نامش را  نمی دانی که  برایش  بخوانی

نشانی اش  را  به  کدام  باد  سپردی

به  کدام  باد  سر  به  هوا 

هی  باران

همدل  تنهایی  آسمان  

می بینی

می  بینی

غربت  لک لک  های  مهاجر  که  هر  سال اینهمه  آسمان را پرواز  میکردند

 از  سیبری  تا  مرداب انزلی

چقدر حرف  داشت

و تو تنها  صدای  ناودانهای  زیر  شیروانی  را  می  شنیدی

و اواز  ماهیگیران  را

تنها  شدی

پسر 

بادهای  جوان  که  بیایند

دیگر  نشانی از  لک لک ها  برایت  نمی آورند

دیگر  آرام  بگیر

باد ها  همیشه  نشانی  ها  را از  یاد  می  برند

آهسته  ببار

تنها

نامش  را  زمزمه  کن

لک لک  ها  در  راهند

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 20:48 توسط یاشار شمس |

 

کلمات همان جای همیشگی هستند   

کنار پنجره ی نیمه باز

                               رو به پاییز

تکیه داده اند

 عرق  می خورند

 نگاهشان می کنم

 نمی دانم آنها کمات شعر های من هستند یا نه ؟

من

شعرهایم را گم کرده ام

کسی از شما

آنها را ندیده است ؟

استکان بعدی را می نوشند

به سلامتی کلمه ی وطن  

هنوز پاییز است

                     پنجره نیمه باز  

های

         با شما هستم

های

من شعرهایم را گم کرده ام

کدام از شما کلمات شعرهای من هستید ؟

کلمه ی وطن بالا می آورد

روی قالیچه ی اتاقم

روی نقش های گل سرخ

هر چه آنها را نگاه میکنم

آشنا نمی بینم

وطن-غربت-آرزو-باران-پرواز-امید-عشق

نه اینها کلمات من نبودند

استکانی هم به من تعارف می کنند

با آنها عرق می خورم

 وطن

 دوباره استکانی می خورد  

می پرسد شعرهایم را کی گم کرده ام

 یادم نمی آید

می پرسد شعرهایم را برای کسی گفته بودم

 یادم نمی آید

من

 چیزی یادم نمی آید

وطن به خواب می رود

امید هم

عشق هم از ابتدا خواب بود  

من تنها

حالا نزدیک ترین به پنجره ی رو به پاییز

هنوز

شعر هایم را گم کرده ام

انگار دیگر پاییز نیست

 

+ نوشته شده در شنبه چهارم آبان 1387ساعت 12:20 توسط یاشار شمس |

تو ماه را
بیشتر از همه دوست می داشتی

 حتی  بیشتر از من
و حالا ماه هر شب
تو را به یاد من می آورد
می خواهم فراموشت کنم
اما این ماه
با هیچ دستمالی

از پنجره ها پاک نمی شود

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 14:36 توسط یاشار شمس |

 

 دو  شعر برای خسرو  شکیبایی


اشباح

 

  بركه‌ی اشك است

سینه‌ام

و پرندگانی شاد

بازی‌كنان به صورت من آب می‌فشانند.

 

آه خسرو، پادشاه شكست‌خوردگان!

تمام لشكریان پارچه‌یی‌ات متواری شدند

سربازانی از نور، سایه‌ها

تو خسرو اشباح بودی.

 

آه‌ها از هر سوی بامداد بیست و هشتم تیرماه

به خانه‌ی تو روان‌اند

تو خسرو اشباح بودی

سیرت ندیده

تمام می‌شوی.

 

دو بركه‌ی اشك است

سینه‌ام

و پرندگانی كه به صورت من آب می‌فشانند

از پاهایت كه سرد می‌شوند

خبری ندارند.

 

***

 

 

 

مرا به حال خودم بگذارید

 

 

 

مرا به حال خودم بگذارید

                     سنگ‌ها

خسرو مرده است

و شما بی‌قرارید

نامش روی كدام شما حك شود.

 

می‌خواهم

در تاریكی سینما بنشینم

و رؤیاهایم را ببینم

رؤیاهایی كه فقط

در تاریكخانه‌های شما ظاهر می‌شوند.

 

مرا به حال خودم بگذارید

                     صف‌ها، باجه‌ها!

همه‌تان به خانه‌ی خود می‌روید

تنها اوست

در صف ناآشنایانی بی‌بازگشت ایستاده است

و دلش

برای باجه‌ی سینما تنگ می‌شود

تنها او

به پشت سرش نگاه می‌كند و پیش می‌رود.

 

مرا به حال خودم بگذارید

تا صدای قطار را بشنوم

كه چهره‌ی او را دور می‌كند.

 

آه خسرو مردگان!

با چشم بسته چطور بازی می‌كنی

در فیلمنامه‌ای كه نشانت ندادند

در جمع مردگان تماشاچی

كه از دلتنگی بسیار

آه می‌كشند.

 

بازی مكن

فرقی میان تماشاگر و بازیگر مردگان نیست.

بازی مكن

خیمه‌شب‌بازی‌ها فقط برای ادامه‌ی زندگی بود

 

 

شمس لنگرودی ـ بیست و هشتم تیرماه 87

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 13:27 توسط یاشار شمس |

پس  عاقبت  رفتی و

هزار  بهانه  به  دست  این  غروب  تلخ   دادی

کجایی

کجای این داستان بلند  اکتبر  جا   گرفته ای

که هیچ کلاغ آخر قصه ای

 خبری از تو ندارد

کجایی رفیق روزهای تظاهرات و کلاشینکف

در میان ضرب گلوله انگار رها شدی  

                                             از سینه ام

                                                                 و نشستی بر رفیقان

که این روزها هیچ کدامشان را باور ندارم  

کجایی مهربان ترین   روزهای  خاموشی 

شب های سیگار و عرق

گم شدی

از برای شکوفه های کدام  بهار نارنج پشت دیوار  زندان    

                                                                    تنها گذاشتی

                                                                           وعده های ساعت ۵ عصر را

رفتی و  آرام گرفتی 

من تمام شکوفه  های جهان را پرسیدم 

                                                          ....

                                                                     اما  نبودی

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 13:52 توسط یاشار شمس |

و  مارال دخترک آرام این داستان دفترش  را  آورد  کمی  فکر  کرد و شروع به  نقاشی کشیدن  کرد .

اما فقط یک  خورشید کشید .

 بعد  دوباره  کمی  فکر  کرد  .  یادش  آمد  پدرش  که  زیر  آفتاب حسابی سوخته  بود .

خورشید  را رنگ  کرد . رنگ  خورشید  مارال سیاه  بود .

موقع  خواب خیلی  خوشحال  بود فکر  می  کرد  فردا   خورشید دیگر  نوری  نخواهد  داشت  که 

پدر کارگرش را  در آفتاب بسوزاند .

خوابش  برد  .

 و  خورشید  برای  همیشه  سیاه  ماند .

                                                                                           

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 13:13 توسط یاشار شمس |

 

فرامرزکمی لای  پنجره را  باز می کند خاکستر سیگارش را بیرون می ریزد .ابر ها مدام از جلوی چشمان ماه  گذر می کنند .   هر از چند گاهی نگاهش را می دوزد به رعنا دخترش که کنار بخاری هیزمی ارام خوابیده و مثل همیشه در خواب لبخندی به لب دارد . کوچک خانم چای به دست با مربای بهار نارنج همیشگی کنار فرامرز می نشیند .  چای همیشگی قبل از صید . فرامرز پک عمیقی از سیگارش می زند و رو به کوچک خانم آرام می گوید :  امروز نمی خواد بیای هوا خیلی سرده ناخوش می شی  بمون اگه حال رعنا بدتر شد رضا رو خبر کن ببرینش کپورچال* . کوچک خانم دستهای فرامرز را می گیرد : دیشب صدای زوزه ی شغال ها رو شنیدم آقا جان همیشه می گفت وقتی شغال می خونه صید بهتر میشه آخه ما هی سفید از شغال می ترسه . فرامرز نگاهش را از کوچک خانم می دزدید و خوب می دانست صدایی که او شنیده صدای سگ های پاسگاه بوده که شب ها کنار ساحل رها می شوند که کسی صید قاچاق نکند . رعنا همچنان لبخند می زند .

فرامرز کوچک خانم رو در آغوش می گیرد.سرش را نوازش می کند : موهات همیشه بوی شالیزارمونو میده  بزرگ خانم من .   گیله باد* بهمن ماه بی قراری می کند. باران بدون اجازه ابرها باریدن گرفته و باد  در ناودان های روستا می پیچد و ماهیگیران را بیدار می کند .  کوچک خانم هر روز صبح زود همراه  فرامرز می رفت کنار ساحل  می نشست تا فرامرز از دریا برگردد . رنگ چشمانش آبی شده بود انقدر به دریا خیره مانده بود  اما آن روز صبح که فرامرز از او خواست که همراهش نیاید در خانه ماند تورهای زخمی را به درخت آلوچه آویزان کرد و زیر باران  مشغول دوختن انها شد.  

باران به صورت فرامرز می بارید و او می توانست راحت تر گریه کند در دلش هزار درد داشت هیچ سالی از زمانی که با پدرش به صید می رفت تا به حالا یاد نداشت چند ماه کسی از دریا ماهی نگرفته  باشد روزهای زیادی می شد که کسی ماهی ندیده بود .

آقای دکتر با این داروها حالش خوب میشه ؟  اما پول تهیه دارو از دستمزدی که برای صید ماهی می گرفت خیلی بیشتر بود . باران هم خوب می داند که کی ببارد  که  کسی  گریه های شبانه ی ماهیگیر خزر  را نبیند  

رو به ساحل سیگاری روشن کرد سیگار نم گرفته بود. قایق را به دریا انداخت و چشمانش را بست در خیالش رعنا لبخند می زد .

ماهی سقید کوچولو چند روزی یود که دخترک را ندیده بود. صدایش را  که هر روز صبح کنار ساحل فریاد می زد : ماهی آهای ماهی سفید چرا آقا جانم رو ناراحت کردی بیا دیگه تورش تنها شده، انگار چند سالی بود نشنیده بود. از مرغان دریایی هم پرسیده بود اما هیچ کس خبری نداشت . شاید از دست ماهی کوچولو ناراحت بود‌. اما او تقصیری نداشت ماهی های خزر از روسیه تا ایران تصمیم گرفته بودند توی تور هیچ ماهیگیری گیر نکنند. چرا ؟ نمی دونست .چند باری از اون ماهی کپور که می گفتن از همه بیشتر تو دریا بوده پرسیده بود ولی اون می گفت : تو بچه هستی . اما اون از سیاست اونا چیزی نمی فهمید اون دلش برای رعنا تنگ شده بود همین  

گوشه ی دنج دریا رو به آسمون داشت فکرد می کرد و با ماه چشمک بازی می کرد  که صدای پاروی قایقو شنید می خواست از ماهیگیرا بپرسه که از رعنا خبری دارن یا نه . قایق که نزدیک شد ماهیگیرو شناخت رعنا چند باری با این ماهیگیر اومده بود تا سرشو از اب کرد بیرون دنیا انگار رفت توی تور؛ ماه رو خوب نمیدید هر چی خواست فریاد بزنه نمیشد . کف قایق زل زد به آسمون دنیا داشت بی رنگ میشد  باران باز باریدن گرفت .

خورشید کم کم داشت می اومد . فرامرز دستانش می لرزید یه ماهی بعد از این همه مدت . همه تعجب کرده بودن . می تونست جایزه ی صید اولو ببره قلب رعنا رو عمل کنه و رعنا تا همیشه لبخند بزنه . هوا روشن شده بود

نزدیک خونه صدای شیون می اومد ماهی سفید توی دست چپش و دست دیگرش تور ماهیگیری . نزدیکتر شد

کوچک خانم کنار درخت آلوچه بی صدا گریه می کرد . همه آمده بودند . صدای را نمی شنید.  پارچه ی سفید روی رعنا . پارچه را کنار زد . لبخند می زد دخترک  . . ماهی در دستان فرامرز تکانی خورد . باران بی صدا به گریه افتاد

 

 

  

                                     * روستای سنگاچین از توبع بند انزلی و زادگاهم

                                                          *کپورچال نزدیکترین شهر به روستای سنگاچین

                                                          *گیله باد نام بادی است که در زمستان می وزد و برای مردم محلی نشا نه ی برکت است

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 20:58 توسط یاشار شمس |

 

بالای سر در ساختمان محل کار ما تابلوی ””UN”” نصب شده بود.
بعنوان مأمور سازمان ملل در شناخت و تشخیص پناهندگان واقعی تحت کنوانسیون ۱۹۵۱ به مشهد رفته بودم. طبیعی است که اسم ””UN”” و سازمان ملل خیلی دهن پر کن است. خیلی ها فکر می کردند ما آنجا نشسته ایم تا صلح جهانی را تأمین کنیم.
از بیرون، همه فکر می کردند داخل آن ساختمان چه خبر است. این که هزاران افغانی به زحمت از کله سحر می آیند و صف می کشند تا بعد از سه روز بتوانند نوبت بگیرند و به داخل بیایند نیز مضاف بر آن شده بود. افغانها فکر می کردند بعد از داخل شدن پذیرایی مفصلی می شوند و از آنها پرسیده می شود چه مشکلی دارند حتما بعدش می آیند و از هزار مشکل خود در ایران صحبت می کنند و بعد از آنها پرسیده می شود که کجای دنیا می خواهند بروند حتما آنها می گویند ژنو. بعد ما دست می زنیم و یک خدمتکار با سینی وارد می شود که داخل سینی یک بلیط لوفت هانزا به مقصد ژنو گذاشته شده است.
 وزارت کشوری ها  هم آنجا بودند. به ما به چشم خائنین وطن فروش نگاه می کردند که می خواهند کشور را ایران افغانی کنند. طبق قوانین کنوانسیون ۱۹۵۱ کسانی که می خواهند ادعای پناهندگی کنند حتماً باید در کشوری خارج از محل زندگی خود این درخواست را بدهند و بسیار طبیعی است که هیچ ایرانی در داخل خاک ایران نمیتواند به دفتر UNHCR مراجعه کند و تقاضای پناهندگی بدهد.
یک روز صبح زود که رفته بودم صلح جهانی را تأمین کنم متوجه شدم کسی که به داخل اتاق مصاحبه آمده یک دختر جوان است که با چادر روی خود را سخت گرفته و سر خود را به زیر انداخته است. خیلی از زنان افغانی وقتی به داخل می آمدند، به همین حال می آمدند و می پرسیدند کدام یک از ما مأمور سازمان ملل است. به مأمورین وزارت کشور اعتماد نداشند. از همکارم خواستم بیرون برود.
برایش توضیح دادم که هرگونه اطلاعی که او به ما بدهد کاملاً محفوظ می ماند و در پرونده های سازمان ملل ضبط شده و بدون اجازه او هیچ استفاده ای از آن نمی شود. با متانت و آرامش و با احترام کامل از او خواستم حداقل صورتش را نشانم بدهد. خیلی راحت چادر را از سرش برداشت. روسری سرش بود. خیلی جوان بود ولی دور چشمانش کبودی می زد و رنگ زرد چهره اش را گرفته بود. به امتحانی ها نمی خورد. حدس زدم باید از فارس های کابل باشد. اسمش را پرسیدم. اگر شروع به صحبت می کرد می توانستم بفهمم اهل کجای افغانستان است ولی آرام و شمرده گفت: من کمک می خواهم. فارسی خودمان را خالص صحبت می کرد.
پرسیدم شما افغانی هستید؟
گفت: نه.
گفتم: ما فقط برای افغانی ها فعالیت می کنیم. بفرمایید که اهل کدام کشور هستید؟
گفت: ایران. مشهد.
گفتم: متأسفم. لطفاً تشریف ببرید.

قبلاً هم چنین اتفاقی افتاده بود. ایرانی هایی که فکر می کردند مأمورین سازمان ملل، کبوترهای صلح هستند که هر کدام یک برگ زیتون بر منقار دارند، می آمدند و از حقوق بشر و غیره شکایت می کردند. کلی طول می کشید تا به آنها بفهمانیم سازمان ملل آژانس های مختلف دارد و ما مأمورین کمیساریای عالی سازمان ملل متحد در امور پناهندگان هستیم و آنها دست آخر بلند می شدند و با فحش و ناسزا آنجا را ترک می کردند.

با صدایی گرفته گفت: من کمک می خواهم.
با خود گفتم باز این سناریو قرار است تکرار شود. به صندلی تکیه دادم و اجازه دادم مشکلش را بگوید. می گفت و من توضیح می دادم و او می رفت. مثل روزهای دیگر.
گفت: من می خواهم مرا از دست شوهرم نجات بدهید.
با لحن تمسخر آمیز گفتم: خوب به دادگاه خانواده بروید و درخواست کمک کنید.
گفت: شوهرم افغانی است.
شروع شد. باز هم یک بدبخت دیگر.

دختران ایرانی فقیر و بیچاره ای که در ازای پرداخت پول به افغانی ها فروخته می شدند تا مرد افغانی بتواند کارت اقامت بگیرد. رویه اشتباه وزارت کشور. ازدواج شرعی و غیررسمی. چون افغانی ها نمی توانند رسمی در ایران ازدواج کنند. شرعی ازدواج می کنند. قیمتش هم بین یکصدهزار تا یک میلیون تومان است. به راحتی به محله های فقیر نشین می روند و دختر می خرند. وزارت کشور هم تبعه خودش را این طور حفظ می کرد که به شوهر اجازه اقامت می داد تا دختر مجبور نشود به افغانستان برود. بدبخت ها نمی دانند با ازدواج با یک افغانی تابعیت ایرانی خود را از دست می دهند.
گفتم: کار شما چندان هم سخت نیست. بروید و دادخواست بدهید. دادگاه حکم می دهد و شوهرتان را هم از کشور اخراج می کنند.
گفت: نه می خواهم شما مرا نجات بدهید.
گفتم: ما نمی توانیم. بعد با بی حوصلگی گفتم: خوب. بگو مشکل چیست.
گفت: پدرم معتاد است. ما هفت تا خواهر و برادریم, من بزرگتر از همه هستم. پدرم از من بدش می آید. می گوید دختر فقط بدبختی به بار می آورد. اگر پسر بودی می توانستی کمک خرج من باشی. منظورش از کمک خرج این است که می توانستم برایش مواد ببرم. لااقل بدوک می شدم و برایش جنس خوب می آوردم. خلاصه خیلی سرکوفت می زد.
زیاد داستان جدیدی نبود. نگاهش کردم. مستقیم و خیره به موزاییک جلوی پایش نگاه می کرد. پاهایش را محکم به هم چسبانده بود ولی پاهایش می لرزیدند. دست خود را روی پایش گذاشت تا جلوی لرزش را بگیرد. ولی دستهایش هم لرزیدند.

... تا اینکه غلام سخی آمد. من فقط می توانستم کارهای خانه را بکنم. کسی هم خواستگاری من نمی آمد. ما در محله فقیر نشین پشت طلاب زندگی می کنیم. یک خانه خرابه داریم و مادرم در خانه های مردم کار می کند تا بتواند خرج ما و مواد بابام را بدهد. غلام سخی آمد پیش پدرم. پدرم مرا برانداز کرد و گفت: یک میلیون تومان می خواهم. غلام سخی رفت و فردا با یک بسته تریاک آمد. با هم چانه زدند و سر هفتصدهزار تومان توافق کردند. دیگر هرچه تریاک آورد, پدرم کمتر از هفتصدهزار تومان رضایت نداد. غلام سخی مهلت خواست و یک هفته بعد آمد و پول را داد و من نزد صلای محله به عقد غلام در آمدم.
گفتم: خوب اینکه چیز تازه ای نیست. متاسفانه به دلیل رویه غلط اداره اتباع امور خارجه و جهل مردم این اتفاق زیاد می افتد. ما کاری نمی توانیم بکنیم ولی حداقل دادگستری خوب عمل می کند بروید و دادخواست طلاق بدهید.

لحظه ای چشم در چشم من دوخت و چیزی نگفت در عمق چشمانش خواندم که خود را بسیار دور از من می بیند در حالی که کمتر از ۳ متر با من فاصله دارد.
گفت: حداقل گوش کنید.
گفتم: ما وقت گوش کردن نداریم. بفرمایید.
به چشمانم زل زد و با بغضی فرو خورده گفت: باید گوش کنید.
سیگاری آتش زدم و تکیه دادم و با دست اشاره کردم که ادامه دهد.
گفت: من فقط هفته ای یک شب غلام سخی را می بینم.
گفتم: آخر این هم شد مشکل؟ حتما می رود دنبال پخش مواد.
گفت: شاید هم برود ولی این مشکل من نیست.
گفتم: خانم دست بردار. چند سالته؟
گفت: ۱۹ سال.
گفتم: شکر خدا که عقلت کار می کنه؟
گفت: نمی دانم.
بیش از حد آرام بود. عصبی شده بودم. گفتم: خانم جان. دخترم. زندگی قواعد خاص خودش را دارد. شوهر را باید در خانه نگهداشت. اگر هم سر به راه نیست جدا شو. این که مشکلی نیست.
گفت: نمی دانم.
گفتم: پس مشکلت چیه؟
گفت: من هفت تا شوهر دارم ...

نمی دانستم چه باید بگویم. خشک شدم. اشک از چشمانش سرازیر شد. لرزش پایش بیشتر شد. سرش را به زیر انداخت و ادامه داد. گفت: اوایل فقط می ترسیدم و گریه می کردم. از خود غلام سخی هم می ترسیدم ولی وقتی شبهای بعد آدمهای دیگر آمدند نمی توانستم هیچ چیز بگویم یا خفه می شدم یا خفه ام می کردند.
گفتم: کتکت می زدند؟
گفت: اوهوم.
گفتم: همه افغانی هستند؟ شش تای دیگر؟
گفت: اوهوم. دیگر تحمل نکرد. هنوز هم دلم می لرزد. گریه به این تلخی تا به حال ندیده بودم. فقط گریه کرد و دستانش می لرزیدند. گفت: به غلام سخی گفتم چرا پدر سگ؟ گفت: من که پول نداشتم. هفت نفر شدیم. نفری صد هزار تومان گذاشتیم وسط. خوب آنها هم حقشان را می خواهند. گفتم: بی رحم بی همه چیز, لااقل به من رحم کن. گفت: رحم که ما را ارضا نمی کند.
حالا آمده ام شما برای من کاری بکنید. تو را به خدا نجاتم بدهید . دوبار رفتم قهر به خانه, قبل از اینکه چیزی بگویم پدرم مرا با کتک انداخت بیرون. می ترسید غلام سخی بیاید و پولش را پس بگیرد. غلام سخی مرا می آورد به خانه و دوباره همان قضایا .I…I بدبخت شده ام. I… I فقط یک توده گوشت و استخوان شده ام. تو را به خدا نجاتم بدهید.
بلند شدم. دوست وکیلی داشتم که درآنجا وکالت می کرد. با موبایل بهش زنگ زدم وگفتم یک مشکل خاص دارم و تمام حق الوکاله اش را خودم می پردازم. بلند شد.
گفتم: اگر نمی تواند راه برود اجازه بدهد آمبولانس خبر کنم. گفت: که می تواند راه برود. با هم آهسته از اتاق بیرون رفتیم. همکار اداره اتباعم با اخم به من نگاه کرد. پیش خود می گفت که این خائنین کم دردسر دارند. حالا زن افغانی را هم با خود بیرون می برند. به آرامی گفتم که چادرش را بر سرش بیاندازد. وقتی از پله ها می رفتیم از او پرسیدم صبحانه خورده است یا نه؟ گفت: که فقط روزی یک وعده غذا می خورد. پیشانی اش عرق کرده بود.
آهسته گفت: من حامله هستم ...

                                                                                                           نویسنده : نامعلوم 

                                                                             

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 12:15 توسط یاشار شمس |

 

از  سالهای  کودکی 

خاطراتی  سبز  ندارم

بیشتر  شبیه  سالهای  وبا  بود و  بی رنگ بود .

یک درخت نارنج  بود

که هر  وقت  دلش  می  خواست  و  در  بهار  عاشق  می  شد  برایمان   نارنج   می  آورد

دو چرخه ی  کورسی  روسی  که  پدرم  برایم  خریده  بود

و صدای  لالایی  های  مادرم 

لالایی هایی   که  صدای  آسمان شب های  شالیزارن  را  داشت

هنوز  آنها  را  به  خواب  می بینم و در خواب  باز  به  خواب  میروم  و دوباره  خواب  میبینم .

خواب سالهای  بمباران  که  پناهگاهی  نداشتیم  جز پستوی  خانه ی پدری

مادر

خنده هایت  به  آژیرهای  قرمز  که  هیچ  گاه  باورشان  نکردی

 باور  نمیکردی  که  این  آژیر  ها  برای  نجات  جان انسانهاست

را هنوز به  یاد  دارم 

من نمی ترسیدم اما

همراهم بودی

خنده هایت  زندگی  بود و آتشفشان امید و دریای پر تلاطم  آروزهای  خوب

این روزها  که   از  پس  سالهای  وبای کودکی گذر  کردم

ساختمانها  و کوچه ها و شهر ها  بمباران  نمی  شوند

من بمباران میشوم مادر

بی  صدای  آژیر های  قرمز

بدون حتی عاشقی  درخت  بهار  نارنج 

برایم  لالایی بخوان

اصلا بیا  باز  پناه  بگیریم در پستوی این  برج  های  بلند

نه

من می ترسم  مادر

صدایت  دیگر  آسمان  شب های   شالیزارن  را همراه   ندارد

+ نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 21:28 توسط یاشار شمس |

 

 

 کوتاه بگویم اصلا نمی دانم کار درستی است که می خواهم نامه ای برایت بنویسم یا نه ؟ یا شاید اینجا نباید نوشته شود ولی خواستم قبل از اینکه نامه را بخوانی بگویم : دلم برایت تنگ شده

بگذار قبل از اینکه سلام کنم بگویم این نامه شاید آخرین دست نوشته هایم برایت باشد دوست داشتم این نامه را سالها  قبل برایت می نوشتم  که راستش را بخواهی نوشته بودم و بارها برایت پست کردم وهمیشه برمیگشت

و شاید مجبور باشم بیشتر این نامه رو در تاریکی بنویسم  چون این جا سلول انفرادی ست

 

سلام

دادگاه تشکیل شد با چشمان بسته بی آنکه ترسیده باشم حکمم  صادر شد فردا ساعت 7 صبح  . راستش حالا کمی ترسیدم فکر کنم تنها نبودم کنار بچه ها بودم ولی نفهمیدم که برای چه کسانی حکم اعدام صادرشد .

وقتی این نامه را می خوانی شاید در پاریس باشی شاید در مرز باشی شاید هم اینجا باشی چند سلول آنطرف تر و شاید این سرباز که قول داده این نامه را به دستت برساند از این کار پشیمان شود  نمی دانم . ولی دوست دارم آخرین نفری باشی که برایش می نویسم

اینجا راحت تر می توانم به تمام لحظاتی که با هم بودیم فکر کنم. به اینکه هیچ گاه نگاهم نکردی و از من هم

می خواستی نگاهت نکنم به  اینکه بارها از من خواستی لاغر شوم و من نتوانستم  به اینکه چرا در لحظاتی که باید در کنارت نبودم به اینکه حتی نمی دانم چه رنگی را دوست داری به اینکه چقدر حرف داشتم برایت

چقدر دوست داشتم برایت شعرهایی می گفتم و همه ناسروده شد راستی چرا همیشه دوست داشتم تو را به شعر هایم ببرم چرا این همه چرا برایم به جا ماند

از سراشیبی گاندی که پایین می آمدی من تمام حرف هایی که آماده کرده بودم فراموش کردم و این فراموشی در  تمام مدت همراهم بود آن سراشیبی را بارها بدون تو پایین آمدم که حرفهایم یادم بیاید

شاید راست میگفتی ما هیچ وقت همدیگه رو دوست نداشتیم شاید راست میگفتی ما به زور می خواستیم همدیگه رو دوست داشته باشیم  اما تو آخرین نفری هستی که قبل از ساعت 7 صبح می خواهم برایش بنویسم

یکبار جاهایی که با هم می رفتیم را در یک کاغذ کوچک نارنجی برایم نوشتی و من خیلی ناراحت بودم از اینکه چقدر جاهایی را که من دوست داشتم با هم نرفتیم و اصلا ما جاهایی رفتیم که هیچکداممان دوست نداشتیم

چقدر می خواستم با هم از میدان انقلاب  پیاده می رفتیم سمت جمهوری و از اونجا سمت میدان آزادی

اما حالا تا ساهت 7 صبح تنها سه ساعت وقت دارم  

راستی اینجا برای اعدامیها ساعت را اعلام میکنند و این سرباز توی راهرو با آن صدای زمخت و 28 قدمی که طی میکند در طول راهرو ،  دوست داره این چند ساعت هم بگذره و بره بخوابه اما قول داده نامه رو بهت برسونه

اما من از این کشور از این شهر از این کوچه ها از خودم بدم می آید همه ی  اینها نگذاشتند من تو را دوست داشته باشم من از مارکس هزار گله  دارم که هیچ گاه  جزوه ای درباره عشق ننوشت از تمام فیلسوفان جهان که هیچ کدام از کتابهایشان  که حفظ بودم را در این مدت به یاد نمی آورم و ایکاش به جای خواندن آنها از باغچه ی کاکتوس هایت برایم میگفتی

از آسمان این شهر که هیچ گاه رنگی نبود که دوست می داشتم بدم می آید .من از مرغان دریایی بدم می آید که هیچگاه نگذاشتند حرفهایم به گوش دریا برسد از کافه های این شهر که هرگز وتکای خنک برای من و تو آماده نکردند من دوست داشتم روی صندلی های چوبی با هم قرار های عاشقانه ی روزهای بعد را بگذاریم  اما نام روزهای هفته را هم بلد نبودیم

از این ساعت مچی که تک تک لحظات ما را به شمارش گذاشته بود و نیشخند تلخی همیشه گوشه ی لبش بود بدم می آید.   از عقربه هایش که همیشه به من یادآوری میکرد دیر است و باید بروم.کاش برای یک ثانیه ی دیگر می دیدمت و تا آخر دنیا همه ساعت هایشان را با من ساعت تنظیم میکردند که برای لحظاتی توانسته زمان را به عقب برگرداند

روزهای اول را همیشه دوست میداشتم روزهای کلماتی که معنی شان خیلی زود عوض شد کاش دوباره از من می پرسیدی چه خبر ؟ و من انقدر حرف میزدم که خسته شوی و دلت برای سکوتهای همیشگیم تنگ شود

آن شب  کنار ساحل را یادت هست . ماه دریا را روشن کرده بود که ماهی ها تو را در نور نگاه کنند و شاید تنها باری بود که دریا به من لبخند زد چقدر لحظات دیر میگذرد چند باری می خواهم نامه را از اول بنویسم و بارها خواستم آنرا پاره کنم اما نشد می دانم تو این کار رو میکنی و اصلا از یادت هم می روم و قرار گذاشتم حتی به خوابهایت هم نیایم

چند دقیقه ای صدای سرباز نمی اد انگار ساعت 7 شده

من هنوز نمی دانم که چرا اینجا هستم اما هر چیز به من نسبت داده شد قبول کردم من قبول دارم این کشور را دوست ندارم به خاطر تمام عاشقانه هایی که از من گرفت و آسمانی که از روی سرم برداشت به جای آن یک ابر مصنوعی قرار داد که حتی رنگش هم آبی نبود.

صدای قاضی را خوب نشنیدم وقتی داشت اتهام هایم را برایم لیست میکرد ولی من همه ی آنها را پذیرفتم و این تنها حرفی بود که در تمام بازجویی هایم گفتم : قبول میکنم

راستی آخرین چیزی که خواستم یک نخ سیگار بهمن کوچک بود و یک کبریت ،

 نمی دانم که وقتی برای روشن کردنش دارم یا نه؟راستی تو هنوز سیگار میکشی ؟

نمی خواهم از تو خداحافظی کنم . 

 کاش مرا برای هر آن چیزی که نبودم می بخشیدی

 

 

 

                                                                                       ۱۳۸۶/۱۰/۱۵

                                                                                         زندان اوین 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 13:44 توسط یاشار شمس |

 

 

                                                                             این داستان باشد برای امید منتظری                                                                                            و علی شجاع که دلتنگی هایشان

                                                                                           برایم آشنا بود

 

 

 

از همان ابتدای سفر نگران بودم نکند چیزی بگویم که احساس کند کمی دیر آمده . می خواهد کنار پنجره بنشیند و من مخالفتی نمی کنم . شاید  اگر امروز به میدان جمهوری نرفته بودم اصلا او را نمی دیدم که  پشت شیشه ی یک مغازه ی بزرگ لوازم صوتی  ایستاده بود و  داشت تلویزیون نگاه می کرد . اما من او را شناختم . پس از کلی صحبت کردن با او و نام بردن افرادی که او می شناخت به من اعتماد کرد . چند لحظه ای قبل از اینکه نزدیک او شوم  از دور خوب نگا هش کردم با آن عینک گرد ته استکانی و با آن کلاه نمدی که یادگار ایران خانم خواهر میرزا بود و همان دفتر یادداشت همیشگی که پس از مرگش هیچگاه پیدا نشد .داشت  اخبار نگاه میکرد خبر پرونده ی هسته ای ایران و قطعنامه ی جدید ولی او فقط نگاه میکرد . کمی با هم قدم زدیم میگفت : هیچ چیز برایش عجیب نیست و لی همه چیز برای من  عجیب بود . از من خواست او را به محل اعدامش در رشت ببرم .

از راننده خواستم صدای ضبط را کم کند . دکتر در تمام راه بی آنکه حتی یک کلمه حرفی بزند بیرون را نگاه کرد از ورودی لوشان رنگش پرید . عرق میریخت و بدنش داغ شده بود کمی اب برایش آوردم با آن نگاهش که همیشه میرزا میگفت : دکتر همیشه نگاهش رنگ دریاست . نگاهم کرد دستم را گرفت و در حالی که عرق می ریخت گفت : نیروهای میرزا هنوز پل لوشان رو از دست ندادند ؟ و من خیلی سریع جواب دادم : گیلان هنوز دست نیروهای میرزاست . ارام شد . اما اگر از میرزا بپرسد یا از بقیه چه جوابی بدهم ؟

نزدیک امامزاده هاشم اتوبوس توقف کوتاهی کرد . برایش چای گرفتم گفت : چای لاهیجانه ؟

گفتم : خیلی وقته کسی اینجا چای لاهیجان نمی خوره . گفت : ولی چای فقط چای لاهیجان اونم فقط چای هایی که عمو حیدر دم میکرد

کمی توی اتوبوس خوابید . چقدر دلم میخواست به امید زنگ بزنم و همه ی ماجرا برایش تعریف کنم ولی این موبایل هیچ وقت آنتن نمیده

وقتی به رشت رسیدیدم ازش خواستم به منزل مادربزرگم در انزلی برویم تا کمی استراحت کند  قبول کرد . در شهر  هرکس دکتر را میدید سلام میکرد حتی وقتی از قهوه خانه های سبزه میدان رد میشدیم چند پیر مرد با صدای بلند فریاد زدند : تی احوال چتوئه دکتر حشمت ؟  و او با بغض جواب میداد: بد نیستم شما چطورید .

از سبزه میدان سوار ماشینهای انزلی شدیم من مطمئن بودم تنها کسی هستم که اوضاع برایم عجیب است

نزدیک های غازیان نگاهش به اطراف می چرخید کمی مضطرب بود با دست خیابان را نشان میداد انگار همه چیز برایش تازه بود  و هر وقت می خواست چیزی بگوید انگار پشیمان میشد. از روی پل تازه تاسیس غازیان که رد میشدیم چشمانش را بست شیشه را کمی پایین کشید و شروع به خواندن لالایی کرد که هرگز نشنیده بودم

از جاده انزلی _ کپورچال که می رفتیم سمت روستای سنگاچین دکتر در دفترش چیزهایی یادداشت می کرد. نزدیک سنگاچین وقتی وارد خاکی شدیم تا درخت انجیر روبروی خانه مادربزرگم راه زیادی نبود . عطر شکوفه های بهار نارنج همه جا پیچیده دکتر می گوید : بوی بهار نارنج مرا یاد روزهای جنگل می اندازد

باران بهاری می بارد . مادربزرگم گویا سالهاست دکتر را میشناسد از پدربزرگش که از بلشویک های شوروی بوده و همراه چوزف به ایران آمده می گوید.از دوران کودکی اش که با همبازی هایش هرگاه تفنگداران میرزا از روستای آنها میگذشته به آنها گل بهار نارنج میدادند و می گوید هیچگاه لبخند میرزا را فراموش نکرده است و من هیچ وقت این خاطرات را نمی دانستم

دکتر از اوضاع برنجکاری و کار می پرسد و مادربزرگم برایش می گوید که این روستادیگر جوانی ندارد و همه برای کار به فرنگ رفته اند به کره،آنجا مرده می سوزانند و پول خوبی می گیرند

دکتر میگوید : یعنی کسی دریا نمی رود ؟ شالیزارها ؟باغهای هندوانه باآن محصول زیاد چه شد ؟ مادربزرگم سری تکان میدهد دکتر چای می نوشد چای لاهیجان و زیر لب می گوید : فرزند جنگل مرده می سوزاند تا زندگی کند می بینی میرزا

من دوباره سعی میکنم به امید زنگ بزنم ولی نمیتوانم.  

دکتر دریا را که می بیند کفشهایش را از پا در می آورد و به من می گوید : باید همیشه بی صدا نزدیک دریا شد. روی شن های ساحل می نشیند دفتر کوچکش را باز می کند و می نویسد. بعد انگار با دریا صحبت می کرد : چطوری پیرمرد . آره منم حشمت .آخرین بار در راه بازگشت از فومن به رشت دیدمت . چقدر پیر شدی چقدر داد زدی سرم . چقدر از ماهی هایت گفتی که هر شب خواب جنگل را می بینند و می خواهند تفنگ به دست بگیرند و به کمک میرزا بیایند دیدی پیرمرد آمدم.  میرزا همیشه می گفت : این خزر وفا دارد دکتر.  هنوز همه چیز برایم عجیب است و امید را هم نمی توانم پیدا کنم

                                                                                   

                                                                                                                     ادامه دارد...

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 15:16 توسط یاشار شمس |

 

سلاسه جنگل

تی واسی مو دامان بشومای                 به خاطر تو من به کوه و دامان رفتم
افسرده و نالان بشومای                        افسرده و نالان رفتم
جنگل سیاه و سرده                             جنگل سیاه و سرده
می آهی دیل پور درده                          آه دل من پر از درده
چقدر جنگلا خسی                              چقدر در جنگل می خوابی
مردم وسی                                        به خاطر مردم
خسته نبسی                                     و خسته نمیشی
می جان جانانای                                 ای جان جانان من
می نفس                                          ای نفس من 
آی پیله کس                                       ای بزرگ مرد
میرزا کوچک خانای                               میرزا کوچک خان

چندی و تو را بخونم درازه گردن                چقدر من باید تو را صدا کنم ای گردن بلند
آی سیا چشمه ابرو                             ای سیاه چشم و ابرو
بلند بالا                                             بلند بالا
می هیبت  ای جان                              هیبت من ای جان من
تی او غیرته قربان                                قربان غیرت تو
چقدر دامان گردی                                چقدر در کوه و دامان میچرخی
ششلول وگیته ، پاپیچ ببسته                 هفت تیر به دست و پاپیچ بسته
همراه صفر خان                                  همراه صفر خان
تی او غیرته قربان                                قربان غیرتت
تورای دنبال بگودن                               تو را دنبال کردند
با صفاییا                                           و صفایی                                                                       با حیدر خانای                                    و حیدر خان را 
دامان به دامان                                   دامان به دامان
کوهان به کوهان                                 کوه به کوه                 
نامرده قزاقان                                     قزاقهای نامرد
بلند بالا                                            ای بلند بالا
می هیبت ای جان                             هیبت من ای جان من
آی تی او غیرته قربان                          قربان غیرت تو
تو رای دستگیر بگودن                          تو را دستگیر کردن
اوتول بنشانن                                    سوار ماشین کردن
روانه کودن                                        تو را روانه کردند
لاجونه بازار                                       به بازار لاهیجان
غریبه میان                                       بین غریبه ها                        
پیش او مشیر خان                             پیش مشیرخان
آخ تی او غیرته قربان                           قربان غیرت تو
چقدر استنتاق بدی                            چقدر بازجویی کردن تو را  
مچه قرصا بو                                      ولی دهانت قرص بود
نامردان دست                                    آن نامردان 
 تو را چوب بزن                                   تو را چوب زدند
تماشا بدن                                        و نمایشت دادند
چوبم بخوردی                                    چوب هم خوردی 
اقرار نکودی                                       ولی اقرار نکردی
از آدم مشیر خان                               از آدمهای مشیر خان
تی او غیرته قربان                              قربان غیرته تو 
همه جا چووه                                   همه جا پیچیده
هیبت پور تاوه                                   که هیبت پر تاب و طاقته 
نکنه هیچ اقرار                                  اقرار نمی کنه
اینه امی دیدار                                  دیدار ما این است
سو شنبه بازار                                  در سه شنبه بازار

 

این قطعه زیبا با خوانندگی با احساس فریدون پوررضا بر اساس ترانه ای فولکلور است که در ستایش از گذشت و فداکاری های هیبت ، خواهر زاده میرزا کوچک خان سروده شده است.قسمت اول این ترانه از زبان هیبت است در مورد میرزا کوچک خان و قسمت دوم ــ که من با کمی فاصله آن را نوشتم ــ در مورد هیبت .

میتوانید این قطعه را اینجا بشنوید

تصنیف میرزا کوچک خان را هم می توانید با صدای ناصر مسعودی اینجا بشنوید

 

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 11:27 توسط یاشار شمس |

روزی از روزهای یک فصل نا آشنا

که من نامش را هنوز نمیدانم

نامه رسان ها ، نامه های بی نشانی را به دست باد می سپرند

من تمام شعر هایم را درون  پاکت سربسته بدون تاریخ و تمبر

برایت می فرستم

و تو

بی آنکه آنها را بخوانی

سیگاری روشن می کنی

خاکسترش را روی پاکت میریزی

دوستت دارم

باران

گل های شمعدانی باغچه

نقطه های آخر خط

و تمام کلمات این شعر بی نشانی

 بی صدا خاموش می شوند

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 15:8 توسط یاشار شمس |

 

این شعر  را تقدیم میکنم به یک ناشناس که گویا هم دانشگاهی هستیم

باشد که بداند از او برای این احساس پنهان بودنش که چندی است برایم حس کنجکاوی را برنگیخته

تشکر می کنم .

 

آدمک برفی

می دانم سردت است

همین حالا

جلوی بخاری خود گرمت می کنم

اول دست ها

بعد شانه، شکم، پا

نمی دانم گرمت شده یا نه

کجایی

آدمک برفی کجایی؟

                                                  شمس لنگرودی

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 21:18 توسط یاشار شمس |

 
 
 
 
 
ايران‌ من‌

به‌ تجسم‌ سختي‌ و خشم‌ به‌ محمدخليلي‌




ايران‌ من‌
ايران‌ بادهاي‌ مهاجم‌
ايران‌ آب‌هاي‌ گرفتار

ايران‌ من‌ توئي‌؟
ايران‌
توئي‌؟
           توئي‌؟
اين‌ مرد خشمگين‌ كه‌ زبانش‌ بريده‌ است‌؟
سر كوفته‌ به‌ صخره‌ الوند
گيسو فشانده‌ بر وزش‌ وحشي‌ خزر
خون‌ ستيزه‌ها را از پنجه‌هاي‌ خشك‌
در آب‌هاي‌ عمان‌ مي‌شويد
و تاول‌ سهند گران‌ را
مرهم‌ ز برف‌هاي‌ هميشه‌ مي‌آورد؟
و تاج‌ نفت‌ و
           ماهي‌
بر تارك‌ شكافته‌اش‌ تاب‌ مي‌خورد؟

ايران‌ ناوهاي‌ مهاجر
در ساحل‌ بنادر ويران‌
ايران‌ دربدر
            ايران‌
ايران‌ كه‌ مثل‌ لاله‌ در بادها پريشاني‌

در بارگاه‌ سودا
ايران‌ من‌ توئي‌
كه‌ هيبت‌ حماسي‌ دورت‌ را
با خنجر و گلوله‌ مي‌آرايند؟
اردوي‌ سال‌هاي‌ اسارت‌
زندان‌ ازدحام‌ اسيران‌
ميدان‌ انقلاب‌هاي‌ مغلوب‌

درياي‌ نعش‌
درياي‌ نعش‌هاي‌ فراموش‌
آيا درخت‌ وحشي‌ آزادي‌
روي‌ كدام‌ صخره‌ فرياد رسته‌ است‌؟

ايران‌ تو آن‌ سكوت‌ كهنسالي‌
بشكاف‌ صخره‌هاي‌ دماوند خشم‌ را
و سنگ‌هاي‌ سرخ‌ پريشان‌ را
چون‌ مشعل‌ ستاره‌ به‌ شولاي‌ شب‌ بگير
و با لهيب‌ سوزان‌ بر ناوها ببار
ايران‌ كه‌ تاج‌ نفت‌ و
                ماهي‌
بر تارك‌ شكافته‌ات‌ تاب‌ مي‌خورد
از صخره‌هاي‌ سهم‌، درختي‌
چون‌ نعره‌هاي‌ صاعقه‌ مي‌رويد
انبوه‌ ناوهاي‌ مهاجر
زير تگرگ‌ وحشي‌ آتش‌
تا دور دست‌ اسكله‌ها سوت‌ مي‌كشند

آنك‌
      حريق‌ منفجر بوته‌هاي‌ نفت‌
بر تارك‌ شكافته‌ي‌ ايران‌
اينك‌
   شروع‌ گردش‌ آزاد ماهيان‌
در آب‌هاي‌ قرمز درياچه‌ خزر
و آب‌هاي‌ قرمز عمان‌




 
زير شب


 با صدايي‌ پر از خار و زخم‌
 با صدايي‌ پر از جراحت‌هاي‌ تجربه‌
                             نعره‌ مي‌كشم‌
 آيا درياي‌ خار و خون‌ را مي‌بيني‌؟

 با حنجره‌اي‌ خونين‌
                 نعره‌ كشيدم‌
 آيا صداي‌ زخم‌ را شنيدي‌؟

 مشت‌هايم‌ را بر شب‌ كوفتم‌
 شب‌
  سر سخت‌
        ايستاد

 زير شب‌
       چون‌ ستوري‌ زخمي‌
 سم‌ بر زمين‌ كوفتم‌
                 و گريستم‌
 ستاره‌
     ويران‌ بود
 هيچكس‌ ضجه‌هاي‌ خونين‌ را نشنيد
 با حنجره‌اي‌ خونين‌
                 نعره‌ كشيدم‌
 هيچكس‌ باران‌ خون‌ را نديد

 زير شب‌
 و زير ابر
 اي‌ عظيم‌ترين‌ فرياد
 بگذار تو را چنان‌ بركشم‌
 كه‌ به‌ قلب‌ ستارگان‌
                  پرتاب‌ شوم‌

 با صدايي‌ پر از خار و زخم‌
 در انقلاب‌ خون‌
 به‌ ديدارم‌ بيا
 
 
 
آخرين‌ سرود
 



 دو شعر در من‌ سروده‌ شد
 دو شعر نوشتم‌
 بي‌آنكه‌ آرامشي‌ در من‌ ببارد
 در «عشق‌»
 از بادبان‌هاي‌ دست‌هايت‌
 كه‌ دو تسليم‌ اند
 و در «يگانگي‌»
 از روستازاده‌اي‌
               كه‌ ندارم‌
                سخن‌ گفته‌ام‌

 مرا شعري‌ ديگر بايد
 شعري‌ كه‌ من‌ ندانم‌ چيست‌
 شعري‌ كه‌ آرامش‌ را
             مثل‌ رطوبت‌ خاك‌هاي‌ كهنه‌
                      در من‌ بيدار كند

 من‌ هرگز شعر نساخته‌ام‌
 من‌ خود، لحظه‌هايي‌، شعر بوده‌ام‌
 من‌ خود را نوشته‌ام‌
 در من‌، درخت‌ها كلمه‌ بودند
 چشمه‌ها كلمه‌ بودند
 ستاره‌ها كلمه‌ بودند

 و شعر من‌
 تصادم‌ ستاره‌ و درخت‌ بود
 فوران‌ درشت‌ چشمه‌ بود
 چيزي‌ بود كه‌ بيهوده‌ مي‌كوشم‌ تفسيرش‌ كنم‌

 آهوئي‌ با ساق‌هاي‌ خيس‌
 بيكراني‌ از علف‌هاي‌ پر شبنم‌
 وزش‌هاي‌ خنك‌
 چرائي‌
     سلانه‌
       سلانه‌
 پرش‌ شبنم‌ها در گذرگاه‌ آهو
 و اينهمه‌
         سرشارم‌ نمي‌كند
 مي‌خواهم‌ گريه‌ كنم‌


 

+ نوشته شده در جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 13:21 توسط یاشار شمس |

 

1

پرواز هم دیگر

رویای آن پرنده نبود

 

دانه دانه

پرهایش را چید

تا بر این بالِش

خواب دیگری ببیند

 

2

به شانه ام زدی

که تنهایی ام را تکانده باشی

 

به چه دل خوش کرده ای !؟

تکاندن  برف

از شانه های آدم برفی؟

 

3

بوسه هایت

بمبارانِ شیمیایی بود

 

و سال ها بعد

علائمش در من پیدا شد

 

4

دریای بزرگِ دور

یا گودال کوچک آب

فرقی نمی کند

زلال که باشی

آسمان در توست

 

5

 

دستانِ من نمی توانند

نه نمی توانند

هرگز این سیب را

عادلانه قسمت کنند

 

تو

به سهم خود فکر می کنی

من به سهم تو

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 0:2 توسط یاشار شمس |

 

چارپایه را از وسط بر می دارم

می گذارم کنار پنجره

دیگر با آن رفیق شده ام

با این طنابِ آویزان از سقف هم

دستی به پشتش می زنم

و می گذارم همین جا باشد

(شاید برای وقتی دیگر)

فعلاً که آفتابِ تو تابیده است

فعلاً که انتظاری دیگر روزم را قشنگ کرده است

فعلاً که جادوی جمله ی دهانِ تو دست از من بر نمی دارد

 

می نشینم روی چارپایه

مثل دیوانه ها لبخند می زنم

زُل می زنم به طناب

انگار آونگِ ساعتی قدیمی

دارد لحظه هایم را

بی رحمانه شماره می کند

                                                    شعری از شهاب مقرببین

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 23:54 توسط یاشار شمس |